جعفر شهرى باف

141

طهران قديم ( فارسى )

آجيل مشكل‌گشا اين آجيل عبارت بود از : توت ، نخودچى ، فندق ، پسته ، نقل ، كشمش و بادام كه براى رفع گرفتاريها و مشكلات و مهمات نذر مىكردند و از شرايط آن بود كه سه يا پنج يا هفت شب جمعهء آخر ماه يا زيادتر ، حلالترين پول خود را به مقدار نذر در دست گرفته به آجيل‌فروشى كه داراى تمام شروط نظافت و ايمان و داشتن دكان رو به قبله و اسم على يا محمد يا ديگر ائمه باشد داده بدون تكلم و گفت و شنيد ، كه سكوت از جملهء آداب اين كار بود آجيل را گرفته صلوات‌گويان به خانه برده با آداب خود مشغول پاك كردن بشوند [ بهتر از همه آن بود كه نذر و خريد از ماهى كه روز اولش جمعه باشد شروع بشود ] و در پاك كردن آجيل كه دست و مكان و جامه و بدن پاكيزه بوده جنب و حايض در آن دخالت نداشته باشد و پاك‌كنندهء آجيل كه از حرف و سخن لغو و بى جا و غيبت احتراز داشته باشد و همچنين كه آجيل بايد با دست و قندشكن و مثل آن پاك‌شده ، به دهان نرسيده دندان به روى آن فشار نياورد و هنگام پاك كردن هم كه يكى قصهء مربوط به آن را گفته بقيه بسكوت تمام گوش بدهند . قصهء پير خاركن آجيل مشكل‌گشا قصه‌خوان كه زنى از ملا باجىهاى روضه‌خوان بود مىگفت : يكى بود يكى نبود . يك پيرمرد خاركنى بود كه همه عمرش به خاركنى و زحمت و مرارت گذشته يك روز خوش و يك دل شاد و يك لب خندان و يك شكم سير نديده بود . هر وقت ياد خودش و زحمت‌كشيها و مرارتهايش مىافتاد كه تا يادش مىآمده از پيش از آفتاب با تيشه و طناب پى رزق و روزى از خانه بيرون مىرفته و تا غروب آفتاب جان مىكنده و همه دست و انگشتانش از تيغ و نيش بته‌ها پر خون مىشده تا ميتوانسته پشتهء خارى فراهم كرده با آن لقمه نانى به خانه بياورد و ديگر مردم را مىديد كه بعضىها با چه آسايش و كامروائى زندگى مىكنند آه از نهادش برمىآمد و به هر كس هم مىگفت جوابش اين بود كه قسمت و تقديرش اين بوده يا مشكلى در كارش مىباشد . روزى كه در زير بار خار كمرش دو تا مانده خستگى بىطاقتش ساخته